تبليغاتX
کی اشکاتو پاک می کنه؟
کی اشکاتو پاک می کنه؟

سال نو

بنام خدا

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یامدبراللیل والنهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

اولاً: سال نوی همه مبارک.

 

دوماً:

نوبهار است و هوا پرشده از بوی خیار

ساقیا جام ُو ولش کن نون و ماست ُو بیار.

 

سوماً:

 مجید اخشابی میگفت: انسان منتظر یک لحظه ی بخصوص است، انگار که در عین نزدیکی، این لحظه از او سالهای سال دور است. ولی همین که این لحظه ی بخصوص گذشت، انگار که سالهای سال است که گذشته است.

 

چهارماً:

باز هم سال نوتون مبارک.

2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 4:9  توسط آریوبرزن | 

آرش کمانگیر-سیاوش کسرایی

آرش کمان گیر

برف مي بارد؛
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،
ردِّ پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،
ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دم سرد؟
آنك، آنك كلبه اي روشن،
روي تپه، روبه روي من...


در گشودندم.
مهرباني ها نمودندم.
زود دانستم، كه دور از داستان خشم برف و سوز،
در كنار شعله ي آتش،
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز،
« ... گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاينجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ هاي گل؛ دشت هاي بي در و پيكر؛


سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛
بوي عطر خاك باران خورده در كهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ي مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن؛


كار كردن، كار كردن؛
آرميدن؛
چشم انداز بيابان هاي خشك و تشنه را ديدن؛
جرعه هايي از سبوي تازه آبِ پاك نوشيدن؛


گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
هم نفس با بلبلان كوهي آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شيردادن و رهانيدن؛
نيم روز خستگي را در پناه دره ماندن؛


گاه گاهي،
زيرِ سقفِ اين سفالين بام هاي مه گرفته،
قصه هاي درهم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن؛
بي تكان گهواره يِ رنگين كمان را
در كنار بام ديدن؛


يا، شب برفي،
پيشِ آتش ها نشستن،
دل به رؤياهاي دامن گير و گرمِ شعله بستن...


آري، آري، زندگي زيباست.
زندگي آتش گهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.»


پيرمرد، آرام و با لبخند،
كنده اي در كوره ي افسرده جان افكند.
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست وجو مي كرد؛
زير لب آهسته با خود گفت وگو مي كرد:


« زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعله ها را هيمه سوزنده.
جنگلي هستي تو، اي انسان!


جنگل، اي روييده آزاده،
بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان،
آشيان ها بر سرانگشتان تو جاويد،
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمت گرِ آتش...
سربلند و سبز باش، اي جنگلِ انسان!


« زندگاني شعله ميخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز،
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز.
كودكانم، داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.


روزگاري بود؛
روزگار تلخ و تاري بود.
بخت ما چون روي بد خواهان ما تيره.
دشمنان برجان ما چيره.
شهرِ سيلي خورده هذيان داشت؛
بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ؛
روزِ بدنامي،
روزگار ننگ.
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛
عشق در بيماري دل مردگي بي جان.


فصل ها فصلِ زمستان شد،
صحنه ي گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان
در شبستان هاي خاموشي،
مي تراويد از گلِ انديشه ها عطر فراموشي.


ترس بود و بال هاي مرگ؛
كس نمي جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خيمه گاه دشمنان پرجوش.


مرزهاي مُلك،
همچو سرحدّات دامن گسترانديشه، بي سامان.
برج هاي شهر،
همچو باروهاي دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور...
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت.
هيچ دل مهري نمي ورزيد.
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد.
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد.


باغ هاي آرزو بي برگ؛
آسمان اشك ها پربار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپي نامردمان در كار...


انجمن ها كرد دشمن؛
رايزن ها گردِ هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،
هم به دست ما شكستِ ما برانديشند.
نازك انديشان شان، بي شرم،-
كه مباداشان دگر روزِ بهي در چشم،-
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند...
چشم ها با وحشتي در چشم خانه
هر طرف را جست وجو مي كرد؛
وين خبر را هر دهاني زيرِ گوشي بازگو مي كرد.


« آخرين فرمان، آخرين تحقير...
مرز را پروازِ تيري مي دهد سامان!
گر به نزديكي فرود آيد،
خانه هامان تنگ،
آرزومان كور...
ور بپرّد دور،
تا كجا؟ ... تا چند؟ ...
آه! ... كو بازوي پولادين و كو سرپنجه ي ايمان؟»


هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛
چشم ها،بي گفت و گويي،
هر طرف را جست و جو مي كرد.»


پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد.
از ميان دره هاي دور، گرگي خسته مي ناليد.
برف روي برف مي باريد.
باد بالش را به پشتِ شيشه مي ماليد.


« صبح مي آمد
پيرمرد آرام كرد آغاز، -
پيشِ روي لشكر دشمن سپاهِ دوست؛
دشت نه، دريايي از سرباز...


آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح؛
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز.


لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر؛
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنارِ در.


كم كَمَك در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.


« منم آرش، -
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده.


مجوييدم نسب، -
فرزند رنج و كار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ي ديدار.


مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد!
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ، -
دل، اين جام پر از كينِ پر از خون را؛
دل، اين بي تاب خشم آهنگ...


كه تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛
كه تا كوبم به جام قلب تان در رزم!
كه جامِ كينه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.


درين پيكار،
در اين كار،
دل خلقي است درمشتم،
اميد مردمي خاموش هم پشتم.


كمان كهكشان در دست،
كمان داري كمان گيرم.
شهاب تيزرو تيرم؛
ستيغ سربلند كوه مأوايم؛
به چشم آفتاب تازه رس جايم.
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.


وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.»


پس آن گه سر به سوي آسمان بركرد،
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:


« درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد،
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند.


زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز،
كه تن بي عيب و جان پاك است.
نه نيرنگي به كار من، نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.»


درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش.


« ز پيشم مرگ،
نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد.
به هر گام هراس افكن،
مرا با ديده ي خون بار مي پايد.
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد،
به راهم مي نشيند، راه مي بندد؛
به رويم سرد مي خندد؛
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را،
و بازش باز مي گيرد.


دلم از مرگ بي زار است؛
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.
ولي، آن دم كه ز اندوهان روانِ زندگي تار است؛
ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است؛
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.
همان بايسته ي آزادگي اين است.


هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهي مي گيردم، گه پيش مي راند.


پيش مي آيم.
دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم.
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم كند.»


نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد؛
« برآ، اي آفتاب، اي توشه ي امّيد!
برآ، اي خوشه ي خورشيد!
تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب.
برآ، سرريز كن، تا جان شود سيراب.
چو پا در كام مرگي تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم،
به موج روشنايي شست و شو خواهم؛
ز گل برگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.


شما، اي قله هاي سركش خاموش،
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد،
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رؤيايي،
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد،
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد؛
غرور و سربلندي هم شما را باد!
اميدم را برافرازيد،
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.»


زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد.
هزاران نيزه ي زرّين به چشم آسمان پاشيد.
نظر افكند آرش سوي شهر، آرام.
كودكان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه.
سرود بي كلامي، با غمي جان كاه،
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه.
كدامين نغمه مي ريزد،
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟
طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟


دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز،
راه وا كردند.
كودكان از بام ها او را صدا كردند،
مادران او را دعا كردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،
همرهِ او قدرت عشق و وفا كردند.
آرش، امّا همچنان خاموش،
از شكاف دامن البرز بالا رفت.
وز پي او،
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد.»


بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رؤيا.
كودكان، با ديدگان خسته و پي جو،
در شگفت از پهلواني ها.
شعله هاي كوره در پرواز،
باد در غوغا.


« شام گاهان،
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير،
بازگرديدند،
بي نشان از پيكر آرش،
با كمان و تركشي بي تير.
آري، آري، جان خود در تير كرد آرش.
كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش.


تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون،
به ديگر نيم روزي از پي آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرزِ ايران شهر و توران بازناميدند.


آفتاب،
در گريز بي شتاب خويش،
سال ها بر بام دنيا پا كشان سر زد.


ماهتاب،
بي نصيب از شبروي هايش، همه خاموش،
در دل هر كوي و هر برزن،
سر به هر ايوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را درگشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
درتمام پهنه ي البرز،
وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد،
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد،
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند،
و نياز خويش مي خواهند.


با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ.
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه؛
مي دهد اميد،
مي نمايد راه.»


در برون كلبه مي بارد.
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دل تنگ.
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
كودكان ديري است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
مي گذارم كنده اي هيزم در آتش دان.
شعله بالا ميرود پرسوز...

(سیاوش کسرایی(

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 3:26  توسط آریوبرزن | 

چی درسته؟؟؟
سلام

آدم واقعا نمیدونه چی درسته؟؟؟؟

اینکه ملت ایران قبل از انقلاب هیچ چیزی نداشته؟ یا اینکه اگه وضع همونجوری ادامه پیدا میکرد الان ما از اینجایی که هستیم جلوتر بودیم؟

تو برنامه ی "فوق العاده یه نفر زنگ می زنه میگه "من از فلان شهر هستم"

مجری(همون فرزاد حسنی خودمون) میگه:" شما گاز دارین؟"

"بله... داریم."

"قبل از انقلاب هم داشتین؟"!!!!

یا رییس جمهور تو سخنرانیش میگه:" ما داریم روزبه روز پیشرفت میکنیم ولی قبل از انقلاب نمیتونستیم اینجور پیشرفت کنیم."

(حتما به خودتون می گین:" این بابا چرا اینقدر تاریخ سیستمش عقبه!!! این حرفها مال ده روز پیشه!!!")

خوب چیکار کنم؟! من اینجوریم دیگه!!!

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 1:32  توسط آریوبرزن | 

عنوان ندارد
سلام...

پس از چندین ماه دوری بالاخره آمدم.

اما نمیدانم چرا دیگر مثل قدیمها دست و دلم به صفحه کلید نمیرود...

از کجا شروع کنم؟

از اینکه من هم چند ماهی است بابا شده ام و مسئولیتی سنگینتر از قبل بر دوشم سنگینی می کند؟

از اینکه این پسرکوچولو نمیگذارد دیگر به چیزی غیر از او و آینده اش فکر کنم؟

یا اینکه خودم هم نمیتوانم دیگر با این وضعیت به اینجور زندگی کردن ادامه بدهم؟

فکر کنم اگر بتونم به همین چند سئوال جواب بدهم کافی باشد...

پس تا بعد...

2 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 23:47  توسط آریوبرزن | 

جام جهانی

تیم ملی آلمان بالاخره از دور مسابقات جام جهانی حذف شد. در یک بازی جذاب و دیدنی مقهور و مغلوب ایتالیایی شد که حداقل در این بازی عالی ظاهر شد. آلمان تیمی جوان، یک دست و باحال روانه‌ی این بازیها کرده بود که من همه‌ی بازیهایشان را دیدم و واقعاً دیشب حیفم آمد که این تیم با این پاس کاریهای جالب و دیدنی، با این همکاری تیمی حذف شود. تماشاگران فهیم و باشعور آلمانی هم که همان دقیقه‌ی اول تا دقیقه‌ی آخر و حتی بعد از باخت 2-0 تیمشان در دقایق پایانی وقت اضافه‌ی دوم، تیم ملی کشورشان را ایستاده و سرپا تشویق می کردند، به قول عادل فردوسی پور، هم فهم بالایی از فوتبال دارند، هم مربی و بازیکنان تیمشان را درک می کنند. ولی انصافاً تماشاگران فوتبال ایران چکار کنند که نه مربی درست و حسابی دارند که دلشان را خوش کند و نه بازیکنان رده بالایی در تیم می بینند. تیمی که «اسطوره»اش علی دایی باشد که یک بازی کامل را در زمین راه میرود و 5-6 توپ بیشتر به پایش نمی‌خورد، خوب این تماشاگر به چه چیز تیم و به چه چیز مربی دل خوش کند؟ به رییس فدراسیون قبلی فوتبال(محمد دادکان) بنازد که می گوید:مهم نیست که نتایج بازیها چه بشود، مهم این است که ما این پول را بگیریم (5/7 میلیون فرانک سوئیس)؟ به اسطوره‌اش بنازد؟ به دروازه‌بانش که یک شوت ناقابل بلد نیست بزند؟به مدافعانش(مخصوصا رحمان رضایی) بنازد که میاد پاس گل میده به مهاجم حریف و بعد هم با کمال پر‌رویی میگه: خب هر کسی از این اشتباهات می کنه...

بهرحال این نظر شخصی خود من بود، حالا دیگه قضاوتش با خود شما...

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 3:1  توسط آریوبرزن | 

کنکور
سلام
امیدوارم که پولهای بابات رو هدر نداده باشی و اسمت رو توی اون روزنامه ی کذایی حتما ببینی. انشاالله.
زیاد هم غصه نخور اگه اینطور نشد, چیز زیادی رو از دست نمی دی. فقط همون پوله از جیب بابات میره, ولی با قبول شدنت بیش از چهار سال از بهترین سالهای عمرت رو از دست می دی بخاطر یه کاغذ بی مصرف که باید بقول قدیمیا بزاری در کوزه و آبش رو بخوری.
2 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 23:3  توسط آریوبرزن | 

و اما
ای بابا...

بعضیا انگار ریاستو ملک طلق و ارث باباشون می دونن...

فکر می کنن دیگه هیچ کسی لایق ریاست نبوده و نیست بجز خودشون...

نمونه اش همین کارمند مسخره ی موسسه ی بنیاد شعبه ی باغبهادران خودمونه:

انگار از جیب باباش وام داده که اینجوری با ارباب رجوعش برخورد می کنه...

تازه اگه هم بخوای جوابشو بدی که دیگه بدتر...

آخه پس ما چیکار کنیم؟

در و دیوارها هم که پره از "شعار":"همیشه حق با مشتری بید"/"هدف ما جلب رضایت مشتری است" ... و هزاران شعار دیگه.

فکر کنم باید این "شعار"ها رو از نوع "افعال معکوس" برره ای دونست.

2 نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 23:37  توسط آریوبرزن | 

من
دیگه اصلا نمیخوام چیزی بگم...

بیشتر از این دیگه طاقت ندارم...

ای خدا...

میگی از دست اینا چیکار کنم؟...

به کجا؟ تا کی باید فرار کنم؟...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 2:20  توسط آریوبرزن | 

ندارد
  1. سلام
  2. چی بگم؟
  3. چیکار کنم؟
  4. اصلا چرا من؟
  5. خب دیگه...
  6. هیچی دیگه...
  7. خداحافظ...
2 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:29  توسط آریوبرزن | 

اولین مطلب سال جدید

سلام...

سال نوی کهنه شده تون مبارک بشه ایشالا

نمیدونم چه جوری شروع کنم که بتونم خوب شروع کنم... بهرحال اولین مطلبمو اینجوری شروع می کنم:

تو فیلم "خیلی دور خیلی نزدیک" خانم دکتره گفت: کاش سقف خونه‌ی آدمهم مثل سقف این ماشین بو، می شد هر وقت آدم دلش گرفت، سقفو کنار بزنه و به آسمونش نگاه کنه. من تو این فکر بودم که: ای کاش « دل آدم» یه همچین سقفی داشت...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 0:36  توسط آریوبرزن |